تو كجايي؟ شده ام باز هوايي...

عصر يك جمعه ی دلگير
وجودِ تو كنار دلِ هر بيدلِ آشفته شود حس
تو كجايي گل نرگس؟
به خدا آهِ نفس هاي غريبِ تو كه آغشته به حزني ست ز جنس غم و ماتم
زده آتش به دلِ عالم و آدم
مگر اين روز و شبِ رنگِ شفق يافته در سوگِ كدامين غم عظمي،
به تنت رختِ عزا كرده اي ، اي عشق مجسم
كه بجاي نم شبنم بچكد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت
نكند باز شده ماهِ محرم كه چنين ميزند آتش به دلِ فاطمه آهت
به فداي نخ آن شالِ سياهت
به فداي رُخت اي ماه، بيا
صاحب اين بيرق و اين پرچم و اين مجلس و اين روضه و اين بزم تويي ، اجرك الله
عزيز دو جهان ، يوسفِ در چاه
دلم سوخته از آهِ نفس هاي غريبت
دلِ من بالِ كبوتر شده، خاكستر پرپر شده
همراه نسيم سحري روي پر فطرس معراج،
نفس گشته هوايي و سپس رفته به اقليم رهايي
به همان صحن و سرايي كه شما زائر ِ آني
و خلاصه شود آيا كه مرا نيز به همراه خودت،
زير ركابت ببري تا بشوم كرب و بلايي؟
به خدا در هوس ديدن شش گوشه دلم تاب ندارد
نگهم خواب ندارد ، قلمم گوشه ی دفتر غزل ناب ندارد
شب من ، روزن مهتاب ندارد
همه گويند به انگشت اشاره
مگر اين عاشق بيچاره ي دلداده ي دلسوخته ،ارباب ندارد ؟
... تو كجايي؟
تو كجايي؟ شده ام باز هوايي...
شده ام باز هوايي...
گریه کن، گریه و خون گریه کن
آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را
و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم،
و خودت نیز مدد کن
که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود
چون تپش موج مصیبات بلند است،
به گستردگی ساحل نیل است،
و این بحر طویل است
و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است
که این روضۀ مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است
و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است،
ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است،
ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است،
ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنۀ یار است
و زنی محو تماشاست ز بالای بلندی،
الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال
و سپس آه که « الشّمرُ …» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند …»
دلت تاب ندارد
به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی،
تو خودت کرب و بلایی،
قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی،
تو کجایی … تو کجایی…






سالهاست گمشده اى دارم. باید فریادهایم را عوض کنم! باید فانوس بردارم و به عمقِ جنگلِ درونم قدم بگذارم! باید به دنبالِ خودم بگردم؛ به دنبالِ اقرار به تنهاییهایم